اینستاگرام

خرید بک لینک

کمرم درد میکنه و دردش میزنه به کلیه هام. دلم گربه هامو میخواد...


برچسبها: کمردرد, گربه

نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۱ساعت 12:1 PM توسط اقیانوس|


اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 19:46

دارم کاپوچینو میخورمو همزمان اتاقمو گردگیری می کنم و از کتابخونه قشنگم شروع کردم. دونه دونه مجسمه های کوچیک یا هر چیز دکوری و یادگاری که این همه سال جمع کردم رو ور میدارم و دستمال میکشم جاش رو هم گرد گیری می کنم و میذارم سر جاش. ولی یه چیزی رو متوجه شدم و اونم اینه که هر چیزیو میبینم انگار قبلا یه ردی از خودم روش به جا گذاشتمو به عبارتی کاراکتر خودمو بهش اضافه کردم. مثلا دو تا مجسمه پلاستیکی دختر و پسر دارم که از قُلکِ قلبی موزیکال بچگیام نگهشون داشتمو اینا همدیگه رو می بوسن. دقت کردم دیدم رو موی دختره اکلیل چسبوندم! یا مثلا یه مجسمه کفشِ خیلی قدیمی دارم که از توش گُل زده بیرون و اومدم پایینشو پولک طلایی چسبودم! یا یه مجسمه پیرمرد نشسته رو صندلی دارم که یه قلب گرفته تو بغلشو من باز رو قلبه اکلیل زدم! حس میکنم مثل فرشته های توی انیمیشن آرورا هستم یا مادر مهربون تو سیندرلا! هر جا دستم رسیده یه مشت اکلیل خالی کردم! تو لباس و کفشم همینم. یهو دیدی یه کتونی گرفتم بنداشو دراوردم و یه بند دیگه با رنگ دیگه انداختم روش. یا کفش ال استار خریدم کنارش گلدوزی کردم که مختص خودم باشه...پ.ن: اکلیلای این عکسم کار خودمه! (عکس آپلود نشد متاسفانه)برچسبها: دختر اکلیلی, رد پا, اتاق تکونی, عید 1402 نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۱ساعت 9:21 PM توسط اقیانوس| اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 19:46

مولانا «شمس» را گفت:پس زخم هامان چه؟!و «شمس» پاسخ داد که:نور از محلِ آنـهــا وارد میشــود! موضوع پایان نامه من دقیقا همین مکالمه بین شمس و مولاناس و چه قشنگه، چه قشنگه...پ.ن: الهی صد هزار مرتبه شکربرچسبها: پایان نامه ارشد, موضوع پایان نامه, شمس, مولانا نوشته شده در سه شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۱ساعت 11:45 AM توسط اقیانوس| اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 120 تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 12:21

تو بند انگشتِ دوم از سمت راستِ دست راستم درد شدید حس کردم. نگاش کردم و دیدم بنفشِ بنفش شده و باد کرده، ینی در اصل خون ریزی کرده! اول ترسیدم فک کردم شاید شکسته ولی دیدم می تونم تکونش بدم ولو با درد. بعد گفتم شاید در رفته و در نهایت به این نتیجه رسیدم که خورده یه جایی و من نفهمیدم و خون ریزی کرده و خوشبختانه نه در رفته نه شکسته ولی دردش به شدت بالاست همچنان و باد کرده و بنفشه، ینی خون ریزیش از زیر پوستم معلومهپ.ن: یکی از فانتزی های ذهنم همیشه این بوده که یه جاییت اینجوری زخم بشه بعد عشقت ببوستش و تو هم خودتو لوس کنی. یکی این، یکیم اینکه عشقت زانو بزنه، بند کفشت که باز شده رو برات ببندهبرچسبها: خون ریزی انگشت دست, درد شدید, کبودی, فانتزی ذهنی نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۱ساعت 1:0 AM توسط اقیانوس| اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 12:21

امروز وقت ویزیت داشتم با روانشناس دانشگاه و 8 بیدار شدم و حاضر شدم و 10 دانشگاه بودم. یه حیوون زبون بسته تو دانشکدس، براش غذا بردم ولی تا 11 که مشاوره داشتم گشت و پیداش نکردم و همینکه میخواستم برم سمت ساختمون مشاوره دیدم برام پیامک اومد که فلانی وقت مشاوره حضوری شما تبدیل شده به مجازی! زنگ زدم مرکز مشاوره و با روی خیلی خوش گفتم آقا این تغییر نوع جلسه رو که نیم ساعت مونده اعلام نمیکنن! حالا گیریم که پیش اومده، من الان تو دانشگاهی که هر سوراخ سنبه ش کمِ کم یه کُپه پسر دختره کجا بشینم لپتاپ باز کنم و از مشکلات زندگیم بگم؟!این شد که خانمه گفت بیا مرکز خودم بهت اتاق میدم! ... حالا منو بگو از یه طرف شارژر لپتاپ یادم رفته و از طرف دیگه گوشیم اعتبار نداره و نمی تونم اعتبار بخرم! خلاصه یه جوری گوشیمو شارژ کردم و با مشاور حرف زدم، حرف زدمو حرف زدم. اون حرف نمی زد، هر از گاهی صحبت می کرد یا سوال کوتاهی می پرسید و من گوینده بودم. ولی گوینده ای که اشکاش بند نمیومد. یه ساعتِ تمام من با مشاور صحبت کردمو اشک ریختم. خوشحالم که کسی تو اتاق نبود تا اون حال و روزمو ببینه. یه ساعت گذشت و مشاور بهم یادآوری کرد که تایم تمومه و باید بقیه حرفارو جلسه بعد بزنیم.گفتم من میخوام مشکل حرمت نفسم درست بشه و اینکه نمیتونم با پسرا ارتباط بگیرم. اونم گفت "تو رو خانوادت کنترل کردن و همش بکن نکن کردن، اگه با روشِ تمرینی و شناختی پیش بریم تو قطعا انجام نمیدی و برای همین روانشناست من شدم چون روش من روان درمانی تحلیلیه، تو حرف میزنی و من گوش میدم!"..منم گفتم باشه چشم هرچی شما صلاح بدونید.یه آینه دراوردم از کیفمو خودمو نگا کردم، ریملم کُره ایه، نریخته بود، ولی رد اشک رو صورتم مشخص بود. از اون اتاق آبی با نور خورشیدی اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 12:21

صفحه بندی